موش کوچولو

مادرانه...

سلااااااااااااااام... هزارتا سلام به نی نی خوبم..به عزیزم.. خوبی نازدار من؟ اون بالا بالاها خوش میگزره نازنینم؟؟ مامان رو ببخش بابات این غیبت طولانییییییییییییی مامان فعلا لب تاب نداره که برای نی نی گولیش بیاد تند تند حرفاشو بنویسه.. برای همین خیلی وقته که چیز جدید برات ننوشتم.. اما خب تو هر روز که نه هر ثانیه حرفای مامان رو میشنوی..آخه مامان همیشه و هر لحظه به یادت هست و  باهات صحبت میکنه عزیزکم... ماه مهربون من تو این مدت اتفاق خاصی نیافتاد که بخوام برات بگم... اوضاع و احوال مامان هم تقریبا خوبه... زندگی بالا پایین داره همیشه..اما گاهی اوقات چنان شیبش تند میشه که ادم نفس کم میاره... نه راه پس ...
12 مهر 1392

بدون عنوان

سلام  عزیز دل مامان...خوبی قشنگم؟؟ عزیزم امشب افطار رفتیم خونه مادر جون...عمه شهربنو و عمه صدیقه هم اونجا بودن... خبر دار شدیم که دختر عمت ندا در شرف ازدواج هست.. خیلی جا خوردیم اخه ندا متولد ٧٢ هست و خاستگارش متولد ٦٩ یعنی هم سن من مامانی... وقتی صحبت ازدواج ندا شد یاد قدیم قدیما افتادم... یاد روزهایی که هر رزو حسرتشون رو میخورم...یاد روزهایی می افتم که باور داشتم خوشبخت ترین زن هستم...باور داشتم پدرت  ار صمیم قلبش دوسم داره..باور داشتم از اینکه منو به دست اورده خوشحاله... باور داشتم از بودن با من لذت میبره... اما امرزو اینجام...به جایی رسیدم که نفس کشیدن بدون بابایی برام غیر ممکن هست اما بابایی....   ...
29 تير 1392

نمیفهمم...

چقدر دوسش دارم... چقدر بهش وابسته شدم...شده همه ی زندگیه من.... کاش بفهمه چقدر اسیرشم...کاش بدونه چقدر بهش نیاز دارم... کاش اونم منو بخواد... کاش منم بشم همه ی دنیای اون... کاش دل اون هم برام تاپ تاپ کنه... کاش یک روز بیاد و بفهمم که منو میخواد...بفهمم که من همه ی زندگشیم...کاش یک روز بیاد بفهمم دنیا    رو بی من نمیخواد... حقیقت چیه؟؟ میتونم یک روز به حقیقت پی ببرم؟؟ حقیقت اون چیزی هست که من باور دارم یا چیزی هست که اون میگه؟؟؟/ خدایااااا تو به همه چیز اگاهی...پس بهم نشون بده...بهم نشون بده حقیقت رو حتی اگه نلخ باشه... خدا جونم ...خدایا به  دردام...به حرفام...گوش کن...   ...
26 تير 1392

بدون عنوان

سلام... مامان ساینا جون ممنونمکه بهم سر زدی...و معذرت میخوام که ناراحتت  کردم.... من هم خوشحال میشم باهاتون در ارتباط باشم اما نتوستم شمارو تو پیومند هام ببرم...
26 تير 1392

فقط برای خودم....

خدایا دارم میمیرم...میبینی که دارم میمیرم...کی بهتر از تو از دل من خبر داره...از درد من خبر داره...خدایا پس چرا کمکم نمیکنی... پس چرا دردمو تسکین نمیدی... تا کی تو این حال باشم تا کی این بغض همیشگی تو گلوم باشه؟؟؟چرا سهم من از زندگی این شد خداااااااااااااااااا مگه من چند سالم بود؟؟ مگه من چند وقته ازدواج کردم؟؟ پس چرا این قدر غصه این قدر درد اینقدر تنهایی وجودمو پر کرده خداااااااااااااااااااااااااا من به خواسته خودمبه این دنیا نیومدماما میخوام با خواست خودم از ایندنیا برم...خدایا میفخمی که ارامشه من تو مرگمه؟؟ میفهمی ارامش من تو نبودنمه؟؟؟پس منو ببر... به بزرگیت قسمت میدم منو ببر....خدایااااااااااااااااااااااااااااا خسته شدم... اگه...
25 تير 1392

موج مثبت....

سلام به روی ماهت عزیزم...خوبی؟؟ تو اسمونا به نفسم خوش میگذره؟؟؟   حتما میگذره ...از اسمون و اسمونی بودنت لذت ببر عزیزم...   این لذت رو هیچ وقت روی زمین لمس نخواهی کرد نازنینم...   گل قشنگم وارد ماه مبارک رمضان شدیم...تو این ماه عزیز برای همه مردم ...برای همه ی ادما دعا میکنم   خوش وسلامت باشن و روزی شون بیشتر شه...برای تو عزیز دلم دعا میکنم که سالم و سلامت بیای  بغلم... برای دوستای نی نی سایتی دعا میکنم...اونایی که تو دلی دارن خدا تو دلی هاشون رو حفظ کنه...اونایی   نی نی ها تو بغلشونه خدا نی نی هاشونو حفظ کنه و اونایی که چشم انتظارن خدا به انتظارشون پایان     بده و &n...
22 تير 1392

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامان... امروز یکروز جمعه هست.بابایی خوابه  و من هم دارم با دلبندم صحبت میکن...نمیدونم چرا روزای جمعه  همیشه خسته کننده ست...جالبه من همیشه از شنبه منتظر زور جمعه هستم و وقتی هم جمعه میاد برام خسته کننده میشه.!!! البته امشب عروسی دعوتیم عزیزم... نی نی جونم دیشبرفتیم خونه مادر جون یعنی خونه مامان بابایی همه اونجا بودن..عمه صدیقه و بچه هاش..خانم عمو رضا و عمو جواد بچه هاشون... عزیزم شما یک دختر عمو داری به اسم پرند...الان ٦ ماهش هست خیلی نی نی ناز و خوش اخلاقی  هست...من خیلی دوسش دارم..اگه شما عزیز دلم بعد عید مامان رو منتظر نزاری و زودی بیای تو دلم اختلاف سنیت با پرند ٢ سال م...
14 تير 1392

از تو یک نشونه گذاشتم...

سلام به عزیز دلم که اون بالا بالاها هست...   امروز یک روز خوب برای مامان هست عزیزم...   فکرم آروم عزیزکم...   یک پیراهن گل گلی پوشیدم و مشغول نوشتن و حرف زدن با دوردونه ام هستم   ...و از بادی که داره میوزه لذت میبرم کوچولوی نازم میدونی مامان دیروز چه کار کرد؟؟؟... ......... رفتمبرای عزیز دلم دو تا لباس کووووچولو خریدم...یک بادیه صومتی . یک ماتو تقریبا کرم... وااااای نمیدونی چه ذوقی داشتم واست خرید میکردم   ...خیلی حس خوبی بود..ایش الله این انتظار تموم شه و مفصل تر برات خرید کنم نازنینم... دوست دارم عزیز دلم همچنان برای مامان دعا کن...    ...
13 تير 1392

بدون عنوان

سلام عزیز دلم... نمیدونم چرا امشب دوست دارم دخترم صدات  کنم...شاید چون از جنس خودمی...شاید وقتی بزرگ شی و حرفاموبخونی بهمی من چی میگیم...دردمو احساسمو بفهمی... نازنینیم سر هیچ و پوچ پدرت عصبانی شد و از خونه زد بیرون...وقتی ماراحت میشه و از خونه بیرون میره من خیلی میرنجم..خیلی حالم بدتر میشه... عزیزم در حال حظر احساس میکنم من چقدر بدبختم..وجودم پر از درده..زندگیم پر از درده... دلم شاد نیست و این بزرگترین غصه و عذاب میتونه برای یک انسان باشه... گاهی وقتی میبینم زندگیه من و پدزت این طور در تلاطم هست میگم بزار دردونه ی من پیش خدا بمونه و من هیچ وقت دستم رو به سمتش دراز نکنم...همین طور اسمونی بمونه و پاش به زمین سرد و نامرد نرسه......
10 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موش کوچولو می باشد